امروز فهمیدم میسوفونیا دارم؛ صدابیزاری. نه در آن حد که دنیل دی‌لوئیس در رشتۀ خیال داشت. نه. من هیچ‌وقت هیچ‌چیز را در آن حد نداشته‌ام. حالا هم همین است. سیگار هم که می‌کشیدم همین‌طور بود. دلم می‌خواست یک سیگاری حرفه‌ای باشم؛ یکی مثل احمد محمود یا محمود دولت‌آبادی. آرزویم این بود که بتوانم روزی یک بسته یا شاید بیشتر سیگار بکشم. ولی هر کاری کردم نشد. نمی‌توانستم. ظرفیت ریه‌هایم در آن حد نبود. ازدواج هم که کردم، سیگار را به‌کل گذاشتم کنار. محض خودشیرینی برای سونیا. گفتم: «به خاطر تو دیگر لب نمی‌زنم.» و نزدم. حتی وقتی نسخ می‌شدم. حتی وقتی خیلی حالم بد بود. هیچ‌چیز را بهانۀ سیگار کشیدن نکردم.

تا همین اواخر؛ یعنی دقیقاً ده ماه پیش، که فهمیدم قرار است بچه‌دار شویم. ناغافل. یک‌هویی. دمرو جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم فوتبال تماشا می‌کردم. سونیا آمد و یک چیزی شبیه فلش‌مموری را جلوی صورتم گرفت.

«مبارک باشه.»

گفتم: «چی؟»

«بابا شدی.»

اولین بار بود در عمرم بیبی‌چک می‌دیدم. گرفتمش بالا و پرسیدم: «کجاش نوشته؟»

«نمی‌نویسه که دیوونه. رنگش رو نگاه کن. ببین…»

سونیا شروع کرد درباره‌ی ساختار بیبی‌چک توضیح دادن و من با دهان باز به حرف‌هایش گوش می‌دادم. چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ انگار به زمین چهارمیخ شده بودم. تصمیم گرفتم با این خبر نابهنگام همان برخوردی را کنم که همیشه با اولین ایده‌های داستانی‌ام می‌کنم؛ ایده‌هایی که اولش خوب و بکر به نظر می‌رسند ولی بعداً معلوم می‌شود از اساس باطل بوده‌اند. آرام خزیدم توی فاز انکار و به فوتبال تماشا کردنم ادامه دادم. گفتم: «ممکنه خطا داشته باشه.»

سونیا گفت: «ممکنه.»

ای‌کاش قضیه همین‌جا تمام می‌شد. صبح فردایش آزمایش خون داد؛ تست بارداری. مثبت شد. دوباره همان سناریوی شب قبل تکرار شد: دهان باز و فاز انکار. گفتم: «ممکنه خطا داشته باشه.»

سونیا گفت: «ممکنه.»

ظهر رفتیم برای سونوگرافی. غلغله بود. ملت انگار به بچه‌سازی علاقه‌مند شده بودند. بعد از سه ساعت انتظار کشیدن، نوبت سونیا شد. نیم‌ساعت بعد، برگه‌ی جوابیه را گذاشت جلوی رویم. اصلاً آنچه روی کاغذ نوشته شده بود را نخواندم. گفتم: «ممکنه خطا باشه.»

با جدیت گفت: «صدای قلبشون رو شنیدم.»

گفتم: «قلبشون؟»

«دوقلوآن.»

باورم نمی‌شد. هنوز دوازده ساعت از آن فوتبال کذایی نگذشته بود که مُهر پدری، آن هم دو تا، بر پیشانی‌ام خورده بود. بر پیشانیِ منی که هنوز سربازی هم نرفته بودم. با محاسبات هر آدم عاقلی، این اتفاق بی‌موقعِ بی‌موقع بود. بعدش هم همین نظر را داشتم. هر چه دیگران گفتند: «لطف خداست، ببین چقدر دوستتون داشته. باید خدا رو هزار مرتبه شکر کنید. بخت بلندی داشتید والا…» نمی‌توانستم قبول کنم. نمی‌شد. ایمانم در آن حد نبود. واکنش من به این اتفاق فقط ترس بود. یک ترس طولانی. به مدت نه ماه.

ترسیدم و نفهمیدم از کِی دوباره شروع کردم به سیگار کشیدن. نمی‌دانستم دقیقاً چه بلایی قرار است سرمان بیاید. می‌توانم این بار را به دوش بکشم یا نه؟ بعد که بچه‌ها آمدند فهمیدم ترسم بی‌دلیل نبوده. زندگی قرار بود به شکل دیگری باشد؛ شکلی نامنظم، کثیف، مضطرب، پر از بی‌خوابی، هردنبیل و پر سروصدا. با این آخری از همه بیشتر مشکل داشتم؛ با گریه‌هایشان. آن هم وقتی که نمی‌دانستم دقیقاً برای چی گریه می‌کنند. اوایل تحمل می‌کردم و ادای پدرهای صبور را در می‌آوردم. اما بعدتر نمی‌توانستم. صدای ونگ‌ونگ‌شان تمام صبر و قرارم را جارو می‌کرد و با خود می‌برد. من که در حالت عادی آدم آرامی بودم، وقتی گریه‌ی بچه‌ها اوج می‌گرفت، تبدیل به یک وحشی تمام‌عیار می‌شدم. به کل یک آدم دیگر. همۀ آنچه توی کتاب‌های تربیت فرزند خوانده بودم از ذهنم پاک می‌شد. فرویدِ درونم جایش را به شعبون بی‌مخ می‌داد. گریۀ بچه‌ها امانم را می‌بُرد. دلم می‌خواست پرتشان کنم توی کمد لباس‌هایشان و در را ببندم. یا بزنم هرچه ظرف و ظروف هست بشکنم.

آرام که می‌شدند، باز قضیه برای من تمام نمی‌شد. تازه نوبت به عذاب وجدان می‌رسید. خودم را لعنت می‌کردم که آخر این چه رفتاری است مرد گنده؟ ولی فایده‌ای نداشت. نمی‌شد. نمی‌توانستم. صبرم در آن حد نبود. در یک ماه اخیر چند بار این اتفاق افتاد. بالأخره امروز تصمیم گرفتم بروم پیش روان‌پزشک و از او راهکار بگیرم. همان‌جا فهمیدم میسوفونیا دارم؛ «یک جور اختلال عصبی که باعث می‌شود فرد نسبت به سر و صدای محیط اطرافش واکنش‌های غیرمعقولی نشان دهد.» این‌ها را دکتر بعد از این‌که شرح حال من را شنید گفت. بعدش هم یک ساعت راجع به زمینه‌های ژنتیکی، اجتماعی و تغذیه‌ایِ آن حرف زد.

حرف‌هایش که تمام شد، پرسیدم: «خوب حالا راه درمانش چیه آقای دکتر؟»

دکتر کمی من‌من کرد و بعد با طمأنینه جواب داد: «متأسفانه فعلاً درمان مشخصی برای این نوع اختلال کشف نشده.» همین جملۀ کلیشه‌ای کافی بود که خودم را به لیست آدم‌هایی اضافه کنم که مرض لاعلاج دارند؛ مرض‌هایی که وادارشان می‌کند تسلیم شرایط شوند. از مطب دکتر که آمدم بیرون، دوباره ترس برم داشت. یک نخ سیگار روشن کردم و شروع کردم به قدم زدن تا نزدیک‌ترین ایستگاه مترو.

دوست‌شان داشتم. خیلی زیاد. خیلی‌خیلی زیاد. نه مثل این‌که یک دوست را، یا معلمم را، یا خانواده‌ام را، یا حتی همسرم را. نه؛ این یک‌طور دیگری بود. شاید بیشتر از آن‌ها، شاید هم کم‌تر. نمی‌دانم. ولی یک‌طور دیگری بود.

چه کار باید می‌کردم؟ من حق داشتم که از صدای گریۀ بچه‌ها عصبانی شوم، چون دکتر می‌گفت عصب‌های شنوایم به صدای زیاد حساس بودند. و آن‌ها هم حق داشتند گریه کنند، چون راه دیگری برای ارضای نیازهایشان بلد نبودند.

توی قطار، و بعدش توی تاکسی، و تا لحظه‌ای که زنگ در را فشار دادم فقط به خودم و دوقلوها فکر می‌کردم. ولی هیچ راهی به ذهنم نرسید. حالا هم نمی‌دانم. حالا که آن‌ها توی اتاق‌شان خوابیده‌اند و سونیا هم روی تخت‌خواب خودمان. ساعت از دوازدۀ شب گذشته.

دارم روی آخرین داستانم کار می‌کنم. روزها که وقت نمی‌شود. تصمیم گرفته‌ام شب‌ها، وقتی بچه‌ها خوابیدند، هرچقدر می‌توانم بنویسم. اتفاقاً امشب کم‌تر از همیشه نوشتم. جایی در داستان گیر کرده‌ام. همیشه همین‌طور است. داستان را خوب شروع می‌کنم و یک جایی می‌خورم به کوچۀ بن‌بست. گاهی خیلی طول می‌کشد که از این بن‌بست بیرون بیایم و گاهی هم نه. این‌دفعه نمی‌دانم چه خواهد شد…