غم انگیز که نه، شاید حسی غریبانه است. تصور کنید که با گروهی از دوستان در رستورانی غذا سفارش داده‌اید و متوجه می‌شوید آنچه را دیگران از محیط برداشت می‌کنند شما حس نمی‌کنید. آن‌ها از غذا و محیط رستوران تعریف‌هایی می‌کنند که برای شما غریبانه است. گاهی من در این شرایط برای این‌ که اجتماعی‌تر باشم چیزی نمی‌گویم و صرفاً دیگران را تأیید می‌کنم. در همان لحظه عمیقاً احساس می‌کنم چیزی را از دست داده‌ام؛ شاید «حس مطلوبی» اینجا وجود دارد که من از دریافت آن عاجزم.

هرکس چند سطر قبل را بخواند، شاید مفاهیمی چون ذائقه و سلیقه‌ و فرهنگ غذایی و چیزهای این‌چنینی به ذهنش بیاید. اما من اینجا ‌ـ‌مثل آن بزرگوار‌ـ به شما می‌گویم: «لطفاً این متن را دوباره بخوان چون من درباره‌ی غذا صحبت نمی‌کنم!»

پیش از اینکه وطنم را ترک کنم، بر این باور بودم که صرفاً یادگیری هرچه بهتر زبان باعث خواهد شد که در هیچ کشوری احساس غریبی نکنم. اگرچه این باور باعث شد تلاش زیادی برای یادگیری به خرج دهم اما در ماه‌های اول بعد از مهاجرت فهمیدم که این باور تا حد بسیار اشتباه بوده است. غیر از زبان، نداشتن خاطرات مشترک هم به آدم حس غریبی القا می‌کند. ولی خب، این روند طبیعیِ آشنا‌شدن با هر محیط جدید است و جز این اگر باشد عجیب است. فرض کنید برای اولین بار به شهری وارد شوید، زنگ خانه‌ای را بزنید و صاحب‌خانه در را باز کند و با شما احوال‌پرسی گرمی کند و بعد تعارف کند برای صرف شام، بدون اینکه حتی خودتان را معرفی کنید! اگر این اتفاق برای ما بیفتد، طبیعتاً یک قدم عقب‌ می‌رویم و حس می‌کنیم که اتفاق بدی در کمین است. اما اگر برعکس، صاحب‌خانه در را باز کند و از شما بپرسد که چه می‌خواهید و شما بعد از معرفی خودتان و توضیح مشکلی که پیش آمده نهایتاً بگویید که کمی آب نیاز دارید و ایشان بعد از چند سؤال برایتان مقداری آب بیاورد، اوضاع برای شما عادی به نظر می‌رسد. این غریبه‌بودن بعد از مهاجرت هم کاملاً عادی است و آدم برایش آماده است.

اما چیزی که برایم عادی نمی‌شود و تمام این غریبانه‌هایی که تا اینجا از آن حرف زدم به آن مربوط می‌شود، حسی است که اغلب در جمع هم‌وطنان دارم. بیشتر اوقاتی که از خانه و خاطرات کودکی و شب و روزهای تمام‌رنگیِ ایران صحبت می‌کنند، همان احساس مثال اولم در رستوران را دارم که نظرم متفاوت است ولی به صرف اجتماعی‌ به شمار رفتن دیگران را تأیید می‌کنم و می‌گویم:

  • به به! چه روزهای خوبی بود.
  • کاش برگردیم به آن روزها.
  • کاش اینجا، آنجا بود.
  • خاک بر سر ما شده، این‌ها اصلاً ما را نمی‌فهمند.
  • در غرب زندگی عمق ندارد، فقط ما شرقی‌ها می‌فهمیم خانواده چیست.

خلاصه که خوب جمع را گرم می‌کنم و کسی هم شک نمی‌کند. کیست که بداند من به اندازه‌ی آن‌ها خاطره‌ی خوب در کودکی‌ام نمی‌یابم که دلتنگش شوم؟ و همواره بین بد و بدتر ‌ـ‌ یعنی بین خانه و مدرسه‌ـ گزینه‌ی بد یعنی مدرسه را انتخاب می‌کردم. منطق مدرسه را پیدا کرده بودم: اگر درس می‌خواندم و خوب خفه می‌ماندم، تنبیه نمی‌شدم که هیچ‌، چه‌بسا تشویق هم می‌شدم. در مقابل، خانه اصلاً روالی نداشت. یک روز برای آنچه هفته‌ی قبل تشویق شده بودم تنبیه می‌شدم، روز دیگر جور دیگر. یک آدم‌های ماورایی خارج از فضا و زمان جاری هم بودند که من در رقابت با آن‌ها نمی‌تواستم پیروز شوم. مثلاً می‌شنیدم که با پوزخند می‌گویند تو درس می‌خوانی و شاگرد اول می‌شوی، اینکه چیزی نیست! بچه‌ی فلانی اصلاً کتاب دست نگرفته و شاگرد اول شده است!

جمعه از آن روزهای زجرآور بود برایم. حالا تمام دوستانم من را به کوه‌نورد‌بودن می‌شناسند ولی نمی‌دانند کوه‌نوردی صرفاً راهی برای فرار از خانه بود. اتفاقاً در دوران نوجوانی خیلی به فرار از خانه فکر می‌کردم. جالب اینجاست که همیشه نقشه‌ی دقیقی برای فرار و ساعات اولیه داشتم. ولی مشکل آنجا بود که نمی‌توانستم برنامه‌ی بلندمدت‌تری آماده کنم: نقشه را عملی نمی‌کردم چون می‌دانستم شاید دو روز بعد از فرار مجبور به بازگشت و تحقیر مجدد شوم. فکر‌کردن به پول و کار‌کردن تمام فکرم را انباشته بود. یک سه ماه تابستان پانزده‌سالگی را کارگری ساختمان کردم. دستمزد روزی شش هزار تومان را که گرفتم، فقط به این فکر می‌کردم که خب بعدش چه. اما آزار‌دهنده‌ترین بخش آن روزها این بود که خانواده به دوستان و آشنایان می‌گفتند که خودش علاقه دارد به این کار. چه علاقه‌ای!؟

تمام این قصه‌ها در روان انسان تأثیر می‌گذارد. همی با سیلی صورت سرخ‌کردن‌ها را می‌گویم. روزی این را فهمیدم که دیپلم کامپیوتر گرفتم و بعد از چند ماه کلنجار در هجده‌سالگی توانستم در شرکتی به‌عنوان برنامه‌نویس استخدام شوم. اسم «شرکت» را که می‌آوریم چند میز و کامپیوتر در ذهن ما مجسم می‌شود و عده‌ای که دائم تایپ می‌کنند که اتفاقاً تا حد خوبی درست هم هست، اما مشکل اینجا بود که مدیر شرکت عدم اعتماد به نفس و اضطراب اجبار به کار را در من دید و از همان روز اول علاوه بر کار زیاد برنامه‌نویسی، هزار کار فیزیکی دیگر ‌ـ‌مثل خرید‌کردن برای شرکت و بسیاری کارهایی را که به یاد آوردنش روح‌خراش است‌ـ از من می‌خواست. ولی من خوشحال بودم که دیگر خانه نیستم و دستمزدی دویست هزار تومانی هم دارم. نقشه‌ی تهران را نگاه کنید. بدترین قطر ترافیکیش را هر روز طی می‌کردم تا به محل کارم برسم. بعد از مدتی به مدیرم گفتم من دانشگاه می‌روم، اگر امکان دارد جمعه‌ها بیایم و کار کنم و این جمعه کار‌کردن‌ها همان و چشم باز کردن و سی‌سالگی همان. دیدم چندان خاطره‌ی خوبی نساخته‌ام و بیشترِ اوقاتم را در ترافیک بوده‌ام و پولی هم جمع نکرده‌ام چون خانواده هر بار به بهانه‌های مختلف حسابم را خالی کرده‌‌اند و آن‌قدر با سیلی صورت سرخ کرده‌‌ام که نایی برایم نمانده است. تنها گریزگاهِ باقی‌مانده برایم مهاجرت بود. زمین و زمان را آن روزها به هم دوختم تا بتوانم چیزی ارائه کنم و با کار برنامه‌نویسی مهاجرت کنم.

روز اول کارم با یک پسر هندی حرف می‌زدم. تجربه‌ی کاری و سواد و حتی سطح زبان ما مثل هم بود. همه‌چیز برایم عادی بود تا لحظه‌ای که فهمیدم هفت سال از من کوچک‌تر است. هفت سال بهایی بود که من برای زندگی در ایران و خانواده‌ی خوبم پرداخته بودم. شاید تا چند روز با خودم زمزمه می‌کردم: هفت سال، هفت سال، هفت سال… .

حالا با این هفت سال زندان و سی سال شکنجه چطور و چرا باید دلتنگ شوم؟ هر روز عکس‌های تخت جمشید و ماسال را برایم فیلم کن و تکرار کن که «هیچ جا مثل ایران نمیشه» که اتفاقاً من هم تأیید می‌کنم، طوری که شک نمی‌کنید. همان لحظه هم روی کارت ماسال شما یک کارت کردستان و سپس هرمز می‌اندازم و در آخر هم با رستوران گیلانی یک جوری دست را برایت جمع می‌کنم که سفر بعدی که ایران رفتی، حتماً یادم کنی.