نزدیک نیمساعت است که دارم با عکس بدون حجابم ور میروم، فیلترها را یکییکی روی آن امتحان میکنم، جملههای مختلف را تایپ میکنم و پاک میکنم. یکدفعه شعر فروغ میآید توی ذهنم: «حس میکنم که وقت گذشته است، حس میکنم که «لحظه» سهم من از برگهای تاریخ است.»
این خیلی خوب است، حتماً با همین شعر عکس بدون حجابم را به اشتراک میگذارم و خلاص. اما دوباره تردید و تردید. اگرچه بعضی از دوستانم و فامیل میدانند بعد از مهاجرت روسری نمیپوشم، اما هنوز جرأت منتشر کردن عکس بدون حجابم را ندارم. از خودم میپرسم چرا؟ از چه میترسی؟ میترسی کدام آدمهایی را که هرگز نداشتی از دست بدهی؟ اول از همه خواهرم به ذهنم میآید که چند روز پیش هم وقتی به استوریاش در مورد اتفاقهای اخیر ایران عکسالعمل نشان دادم، برایم پیامهای بلندبالا فرستاده بود و نوشته بود که تو داری با این حرفها زمینهسازی چه چیزی را میکنی. خدا رحم کند. بعد دوستان مذهبیام در دورانِ دانشگاه به ذهنم میآیند. یاد روزهایی میافتم که حجاب در نظرم مهم شده بود و حتی دوستش داشتم. بعد به قضاوتهای تکتک فامیل فکر میکردم. حتماً با خودشان میگویند این دختر بالاخره آبروی ما را برد؛ از خودش که چیزی ندارد، هرجا برود همان رنگی میشود. در همین فکرها هستم که استوری آن یکی خواهرم را میبینم. در راهپیمایی سیزده آبان است و دارد شعار میدهد. از شدت خشم خندهام میگیرد. گوشی را رها میکنم و میروم سراغ شام درست کردن. تازه سرگرم شدهام که یکدفعه گوشی زنگ میزند. نگاه میکنم. برادرم بعد از دو سه هفته تماس گرفته. جواب میدهم و چهرهٔ مادرم را میبینم. چقدر دلم میخواهد بغلش کنم. در میان قطع و وصل شدنهای مداوم احوالپرسی میکنیم. برادرم از بههمریختگی اوضاع میگوید، مادرم هم میگوید به مردم که زیاد برسی همین میشود، شما نداشتن و نداری نچشیدید که حالا قدر این حکومت را بدانید و خدا را شکر کنید؛ ما در قحطی بزرگ شدیم اما خانهٔ ما الان پر از میوه است. احساس میکنم نفسم دارد تنگ میشود. میخواهم جوابش را بدهم اما نمیتوانم. میگویم بیخیال، حال خودت چطور است. تعریف میکند که شیره پختم و سهم تو را کنار گذاشتم. دیگر حرفهایش را نمیشنوم. توی ذهنم دارم به عکس بدون حجابم فکر میکنم و جملهای که میخواهم بنویسم: از آینه بپرس نام نجات دهندهات را.